تبليغاتX
بی خیال

بی خیال
بی خیـالـم با خود امـا با تــو من ،حرفهایی دارم اما . . . بی خیال 
قالب وبلاگ
پيوندهای روزانه
چت باکس



بیستون کنده شد و عشق به جایی نرسید

دیگر از تیشه ی فرهاد بدم می آید

 


محترم است   نه تنها برای آنچه هست

 بلکه برای آنچه هستم هنگامی‌که خودم را به خودم شناساند

 محترم است  نه تنها برای آنچه که از خود ساخته است 

 بلکه برای آنچه از من می‌سازد

 محترم است  برای بخشی از وجودم که  شکوفایش کرد

 رفتم ولی زیر لب این را گفتم :

او یقینا پی من   می آید!!

او ماند ولی روی لبش زمزمه بود:

مطمئنا که پشیمان شده بر میگردد!این چنین......

دوستی  قربانی مظلوم" غرور" است هنوز...

 


موضوعات مرتبط: دست نوشته هایم، گرد آوری شده
[ چهارشنبه 1391/02/27 ] [ 22:30 ] [ زهره ]

 

دو چيز را به ياد بسپاریم:

 

يكي جاذبه است و ديگري جذابيت.

 

جاذبه قانون

 

زمين است، همه چيز را به پايين مي كشد.

 

جذابيت قانون بهشت است،

 

همه چيز را به بالا مي كشد.

 

جاذبه را علم كشف كرده است

 

و جذابيت را معنویت.

 

ما معمولا با قانون جاذبه به دنيا مي آييم و با آن زندگي مي كنيم.

 

زندگي ما كششي به پايين است.

 

با تولد آغاز مي شويم و با مرگ به

 

پايين مي رسيم.

 

آغازمان سرزندگي كامل است

 

و پايانمان يك لاشه بيروح.

 

و اين يك سير نزولي است.

 

تا زمانيكه به درون خود حركت نكنيم،

 

دومين قانون يعني جذابيت،

 

به اجرا درنخواهد آمد.

 

اگر ما ازبدن هويت

 

بگيريم، قانون جاذبه زمين غالب خواهد شد،

 

زيرا بدن جزيي از زمين است.

 

اگر شروع به حركت درون كنيم،

 

از چيزي آگاه مي شويم كه جزيي از بدن

 

نيست. در بدن است اما بدن نيست.

 

بدن تنها يك معبد است

 

كه خدا درون آن است.

 

آنگاه كه از خدايي كه در درون بدن است آگاه شويم،

 

دومين

 

قانون بي درنگ به اجرا درمي آيد.

 

زندگي غني تر، پربارتر، نامحدودتر و

 

كامل تر مي شود. رو به آسمان پرواز مي كند.

 

به پهناوري آسمان مي شود.

 

حتي از آسمان نيز فراتر مي رود.

 

و آن زمان است که جذابیت

 

در ما متجلی میشود.

 

بودن خداوند در درونمان

 

با او زندگی کردن

 

و برای او بودن

........


  


موضوعات مرتبط: دست نوشته هایم، گرد آوری شده
[ یکشنبه 1391/02/24 ] [ 10:37 ] [ زهره ]

 

زنی را می شناسم من

که شوق بال و پر دارد

ولی از بس که پر شور است

دو صد بیم از سفر دارد

زنی را می شناسم من

که در یک گوشه ی خانه

میان شستن و پختن

درون آشپزخانه

سرود عشق می خواند

نگاهش ساده و تنهاست

صدایش خسته و محزون

امیدش در ته فرداست

زنی را می شناسم من

که می گوید پشیمان است

چرا دل را به او بسته

کجا او لایق آن است

زنی هم زیر لب گوید

گریزانم از این خانه

ولی از خود چنین پرسد

چه کس موهای طفلم را

پس از من می زند شانه؟

زنی آبستن درد است

زنی نوزاد غم دارد

زنی می گرید و گوید

به سینه شیر کم دارد

زنی با تار تنهایی

لباس تور می بافد

زنی در کنج تاریکی

نماز نور می خواند

زنی خو کرده با زنجیر

زنی مانوس با زندان

تمام سهم او این است

نگاه سرد زندانبان

زنی را می شناسم من....

زنی را می شناسم من

که می میرد ز یک تحقیر

ولی آواز می خواند

که این است بازی تقدیر

زنی با فقر می سازد

زنی با اشک می خوابد

زنی با حسرت و حیرت

گناهش را نمی داند

زنی واریس پایش را

زنی درد نهانش را

ز مردم می کند مخفی

که یک باره نگویندش

چه بدبختی چه بدبختی!!

زنی را می شناسم من

که شعرش بوی غم دارد

ولی می خندد و گوید

که دنیا پیچ و خم دارد!

زنی را می شناسم من

که هر شب کودکانش را

به شعر و قصه می خواند

اگر چه درد جانکاهی

درون سینه اش دارد

زنی می ترسد از رفتن

که او شمعی ست در خانه

اگر بیرون رود از در

چه تاریک است این خانه!

زنی شرمنده از کودک

کنار سفره ی خالی

که ای طفلم بخواب امشب

بخواب آری

و من تکرار خواهم کرد

سرود لایی لالایی

زنی را می شناسم من

که رنگ دامنش زرد است

شب و روزش شده گریه

که او نازای پردرد است..

زنی را می شناسم من

که نای رفتنش رفته

قدم هایش همه خسته

دلش در زیر پاهایش

زند فریاد که بسه

زنی را می شناسم من

که با شیطان نفس خود

هزاران بار جنگیده

و چون فاتح شده آخر

به بدنامی بدکاران

تمسخر وار خندیده

زنی آواز می خواند

زنی خاموش می ماند

زنی حتی شبانگاهان

میان کوچه می ماند

زنی در کار چون مرد است

به دستش تاول درد است

ز بس که رنج و غم دارد

فراموشش شده دیگر

جنینی در شکم دارد

زنی در بستر مرگ است

زنی نزدیکی مرگ است

سراغش را که می گیرد

نمی دانم؟

شبی در بستری کوچک

زنی آهسته می میرد

زنی هم انتقامش را

ز مردی.......می گیرد

زنی را می شناسم من...

 

 

 

 

 

 


موضوعات مرتبط: گرد آوری شده
[ شنبه 1391/02/23 ] [ 14:34 ] [ زهره ]

در حدیث است که.......

 

حضرت موسی (ع) در مناجات کوه طور، عرض کرد:

 

«یا

 

اله العالمین» (ای خدای جهانیان)

 

جواب شنید: «لبیک»

 

سپس عرض کرد: «یا اله المحسنین» (ای خدای نیکو کاران)

 

جواب شنید: «لبیک»

 

سپس عرض کرد: «یا اله المطیعین» (ای خدای اطاعت کنندگان)

 

جواب شنید: «لبیک»

 

سپس عرض کرد: «یا اله العاصین» (ای خدای گنهکاران)

 

جواب شنید: «لبیک،لبیک،لبیک»

 

حضرت موسی (ع) تعجب کرد و عرض کرد:

خدایا، تو را خدای جهانیان،

خدای نیکوکاران، خدای اطاعت کنندگان خواندم

 

یک بار فرمودی «لبیک»

ولی تو را خدای گنهکاران خواندم سه بار «لبیک» فرمودی،

 

حکمتشچیست؟

جواب آمد:

 

مطیعان به اطاعت خود،

 

نیکوکاران به نیکوکاری خود،

 

و عارفان به معرفت خود اعتماد دارند،

 

گنهکاران که جز به فضل من پناهی ندارند؛

 

اگر از درگاه من نا امید گردند به درگاه چه کسی پناهنده شوند؟

 

و تمام امید گهنکاران همین

 

محبت و لطفی است که خداوند به آنان دارد

 

و به یقین روزی با تمام وجود  او را پرستش خواهند کرد

 

چیزی که بین انان و خداوند است

 

فقط عشق است

 

نه محاسبه

 

نه ترس

 

نه علم

تنها و تنها عشقی است بین خالق و مخلوق

 

و عشق است که همیشه

 

پایدار است

 

 

 


موضوعات مرتبط: دست نوشته هایم
[ جمعه 1391/02/22 ] [ 11:5 ] [ زهره ]


می دانی..؟

 

آدم های ِ ساده..

 

ساده هم عاشق می شوند..

 

ساده صبوری می کنند..

 

ساده عشق می وَرزَند..

 

ساده می مانند..

 

اما سَخت دِل می کنند..

 

آن وقت که دل ِ می کنند..

 

جان می دَهند..

 

سخت میشکنند..

 

سخت فراموش میکنند..

 

آدم های ِ ساده…..

 

ساده زندگی میکنند

 

بی مهابا حرف دل میگویند

 

بشدت گریه میکنند

 

و همیشه قدردان هستند

 

از عذر خواهی نمی هراسند

 

از شادی دیگران لبریز از شادی میشوند

 

 

و می دانی

 

مهم

 

نیست که چه اندازه می بخشیم

 

بلکه مهم این است که در بخشایش ما

 

چه مقدار عشق وجود دارد.

 

و میدانی

 

ادم های ساده

 

به سادگی

 

فراموش میشوند

 

در حالیکه

 

هرگز فراموش نمیکنند

.....................

 


موضوعات مرتبط: دست نوشته هایم
[ چهارشنبه 1391/02/20 ] [ 18:38 ] [ زهره ]

اندر حکایت بوسه !


بوسه عطریست كه از یك گل معطر متصاعد می شود

 و می توان گفت بوسه زبان عشق است

 و یا اینکه بوسه ارمغان و هدیه عشق است

 به آنچه که ما عشق می ورزیم 

و به آن احترام و علاقه قائلیم!

بوسه هدیه خداوندی است 

برای زنده نگاه داشتن عشق.

 هر بوسه ای هدیه ای جدید است

 از جانب پروردگار

 و طعمی جدید از عشق و محبت است ! 

چه كسی قابل بوسیدن است ؟ 

در یك كلام می توان گفت 

كه هر كسی را كه دوست داریم 

و

 دارای قداست و احترام است قابل بوسیدن است 

و بوسیدن نه تنها روشی برای ابراز علاقه است 

و راهی برای صمیمیت بیشتر و یكی شدن با كسی است 

كه برایتان دوست داشتنی و عزیز است! 

شاید

 به این صراحت و بطور مطلق "بوسه" قابل تعریف نباشد

 ولی بقول شكسپیر میتوان

 به این نتیجه اکتفا کرد که : 

بوسیدن مهر و امضای عشق است 

نسبت به هر آنچه که عشق ورزیدنی است!

میتوان گل رابوسید

بر سبزه بوسه زد 

بر ماه 

خورشید 

برگ های تازه شکفته بهاری درختان 

شقایق های وحشی دشت ها 

بر افکار 

عقاید 

و میتوان بر آزادی نیز بوسه زد 






موضوعات مرتبط: دست نوشته هایم، گرد آوری شده
[ دوشنبه 1391/02/18 ] [ 15:53 ] [ زهره ]


گاهي دلم مي گيرد

از آدم هايي كه در پس نگاه سردشان با لبخندي گرم

فريبت ميدهند

دلم ميگيرد از خورشيدي كه گرم نمي كند

...و نوري كه تاريكي مي... دهد

ازكلماتي كه چون شيريني افسانه ها فريبت مي دهند

دلم مي گيرداز سردي

چندش آور دستي كه دستت را مي فشارد

و نگاهي كه به توست و هيچ وقت تو را نميبيند

از دوستي كه برايت


هديه


دوبال براي پريدن مي آورد

و بعد

پرواز

را با غیر ممکن ترین  كلمات دنيا معني مي كند

دلم مي گيرد از چشم اميد داشتنم به اين

همه هيچ

گاهي حتي


از خودم هم دلم ميگيرد









موضوعات مرتبط: گرد آوری شده
[ شنبه 1391/02/09 ] [ 22:50 ] [ زهره ]


دلتنگی ، عین یه جای شکستگی روی عینک آدمه

هر جا نگاه میکنی میبینیش ....!!!

دلتنگی حسی است که ادم نمیدونه چیه

ولی واقعیتی است که هست

دلتنگی یک وزنه است روی سینه

نه میشه برش داشت نه میشه نگه داشت

دلتنگی ، یک طوفان بی صدا در قلبه

همه چیز رو با خودش میبره حوصله ، توان ،....

ولی هیچ صدایی نداره

دلتنگی ، فقط یک آهه

 

و گاهی بدون چاره ....

باید باهش ساخت ، مثل خودش آرام و بی صدا

دلتنگی بهانه گریه است

دلتنگی یک حرارت سوزانه وجود رو آب میکنه

دلتنگی یادی است که اصلا نمیخواد یادش باشی

دلتنگی رنگ خاکستری است

که نه سیاهه نه سقید

دلتنگی دقیق ترین ساعت زمان است

چند روز ،چند لحظه ،چند ماه ..........

و دلتنگی، یک دلتنگی است

بی تعریف !!!!!!!!!!!!!!!

 


موضوعات مرتبط: دست نوشته هایم
[ دوشنبه 1391/01/21 ] [ 16:17 ] [ زهره ]

این مطلب را یکی از دوستانم برایم ایمیل کرد

 

مملو از امید ولی به نظرم امیدی

 

واقعی در پس ان نهاده شده

 

واقعیتی که انکارش شاید نتوان نکرد

 

هر انچه از دل بر خیزد لاجرم بر دل نشیند

 


این دیوانگیست ...

 

که از همه گلهای رُز تنها بخاطر اینکه

 

خار یکی از آنها در دستمان فرو رفته است متنفر باشیم

 

 

که همه رویاهای خود را تنها بخاطر اینکه

 

یکی از آنها به حقیقت نپیوسته است رها کنیم

 

 

این دیوانگیست ...

 

که امید خود را به همه چیز از دست بدهیم بخاطر اینکه

 

در زندگی با شکست مواجه شده ایم

 

 

که از تلاش و کوشش دست بکشیم بخاطر اینکه

 

یکی از کارهایمان بی نتیجه مانده است

 

 

این دیوانگیست ...

 

که همه دستهایی را که برای دوستی بسوی ما دراز می

 

شوند بخاطر اینکه

 

یکی از دوستانمان رابطه مان را زیر پا گذاشته است

 

رد کنیم

 

 

که هیچ عشقی را باور نکنیم بخاطر اینکه

 

در یکی از آنها به ما خیانت شده است

 

 

این دیوانگیست ...

 

که همه شانس ها را لگدمال کنیم

 

بخاطر اینکه

 

در یکی از تلاشهایمان ناکام مانده ایم

 

 

به امید اینکه در مسیر خود هرگز

 

دچار این دیوانگی ها نشویم

 

و به یاد داشته باشیم که همیشه

 

 

شانس های دیگری هم هستند

دوستی های دیگری هم هستند

عشق های دیگری هم هستند

نیروهای دیگری هم هستند

و افق های بهتری هم هستند

 

 

تنها باید قوی و پُر استقامت باشیم

 

و همه روزه در انتظار روزی بهتر و شادتر

 

از روزهای پیش باشیم ...

 


موضوعات مرتبط: دست نوشته هایم، گرد آوری شده
[ یکشنبه 1391/01/13 ] [ 7:14 ] [ زهره ]

بهار تو را دوست دارند 

نه برای شکوفه هایت 

.....سبزیت 

.....دوباره امدنت 

......سالی یک بار رسیدنت 

برای انکه

که بسیار زلالی 

همان هستی که هستی 

همان گونه که درون و برونت یکی است 

تو صادقی 

و این صداقت ، همه را به سویت  میکشاند 
 
 همه چیز از پشت پنجره نگاهت با طراوت است 

همانند چشمان که  قلب از پس آن هویداست 

طراوتت ،زیباییت ،سکوتت،و احساست 

را از برف زمستانی گرفتی و همراه خود اوردی 

و شور و نشاطتت  را هدیه ایی برای تابستان 


نه سبز مطلق تابستان ،

 نه زرد  پاییز و نه سپیدی زمستانی

تو بهاری که همه لطافت ها فقط در توست 

امدن دوباره ات مبارک 

و ما شاکر خدای لایزال 

که نعمتی چون تو را بر ما ارزانی داشت  

و عمری که تو را نظاره گر باشیم 
....................





موضوعات مرتبط: دست نوشته هایم
[ دوشنبه 1390/12/29 ] [ 9:43 ] [ زهره ]

دلـت را بتـکان ... 


غصه هایت که ریخت، تو هم همه را فراموش کن

دلت را بتکان

اشتباهایت وقتی افتاد روی زمین


بگذار همانجا بماند

فقط از لا به لای اشتباه هایت، یک تجربه را بیرون بکش

قاب کن و بزن به دیوار دلت ...


دلت را محکم تر اگر بتکانی

تمام کینه هایت هم می ریزد

و تمام آن غم های بزرگ

و همه حسرت ها و آرزوهایت ...


باز هم محکم تر از قبل بتکان

تا این بار همه آن عشق های بچه گربه ای هم بیفتد!


حالا آرام تر، آرام تر بتکان

تا خاطره هایت نیفتد

تلخ یا شیرین، چه تفاوت می کند؟

خاطره، خاطره است

باید باشد، باید بماند ...


کافی ست؟

نه، هنوز دلت خاک دارد

یک تکان دیگر بس است

تکاندی؟

دلت را ببین

چقدر تمیز شد... دلت سبک شد؟


حالا این دل جای "او"ست

دعوتش کن

این دل مال "او"ست...

همه چیز ریخت از دلت، همه چیز افتاد و حالا

و حالا تو ماندی و یک دل

یک دل و یک قاب تجربه

یک قاب تجربه و مشتی خاطره

مشتی خاطره و یک "او"...


موضوعات مرتبط: دست نوشته هایم، گرد آوری شده
[ پنجشنبه 1390/12/25 ] [ 1:4 ] [ زهره ]

بهار در راه است 

اما .....

برف و ابر زمستان هنوز چهره روزها را.....

 در زمستان تثبیت کرده :

و این گاهی 

یاد دل  هایی را در ذهن زنده میکند که 

هنوز سرد و ابری است 

هنوز تابش خورشید محبت و محبت ورزی در قلبشان طلوع نکرده 

هنوز شکوفه های عشق بر روی

 شاخه های روییده، از تنه عمرشان 

نشکفته است !

هنوز برف  سردی بر گذرگاه  روزگارشان نشسته 

و هنوز ننه سرمایشان نرفته و عمو نوروزشان نیامده 

شاید همه این رفتن و امدنها منتظر یک چیز اند 

خانه تکانی دل 

ریختن مشتی گندم زندگی برای سبز شدن بر صفحه سینه 

و قرار دادن ماهی قرمز عشق و دوستی 

در حوضچه قلب 

باران بهاری خواهد بارید  

فقط .....

آنکه بیدار است از نعمتش بهره برد و ااانکه ........

بی بهره از روزی نو 








موضوعات مرتبط: دست نوشته هایم
[ دوشنبه 1390/12/22 ] [ 23:52 ] [ زهره ]

وقتی این ایمیل به دستم رسید بر روی

تک تک نوشته هایش تامل کردم

و به یاد درس استادم افتاد

که روزی فرمود

دوست داشتن ها هر کدام جنس خودشان را دارند

------------------------------------------

 

وقتی کسی را دوست دارید، حتی فکر کردن

به او باعث شادی و آرامشتان می شود

وقتی کسی را دوست دارید، در کنار او که

 
هستید، احساس امنیت می کنید

وقتی کسی را دوست دارید، حتی با شنیدن صدایش،

 
ضربان قلب خود را در سینه حس می کنید

وقتی کسی را دوست دارید، زمانی که در

 
کنارش راه می روید احساس غرور می کنید

وقتی کسی را دوست دارید، تحمل

دوری اش برایتان سخت و دشوار است.


وقتی کسی را دوست دارید، شادی اش برایتان زیباترین

 
منظره دنیا و ناراحتی اش برایتان سنگین ترین غم دنیاست

وقتی کسی را دوست دارید، حتی تصور بدون

 
او زیستن برایتان دشوار است

وقتی کسی را دوست دارید، شیرین ترین لحظات

 
عمرتان لحظاتی است که با او گذرانده اید

وقتی کسی را دوست دارید، حاضرید برای

 
خوشحالی اش دست به هر کاری بزنید.


وقتی کسی را دوست دارید، هر چیزی را


 
که متعلق به اوست، دوست دارید.


وقتی کسی را دوست دارید، در مواقعی که به بن بست


 
می رسید، با صحبت کردن با او به آرامش می رسید.


وقتی کسی را دوست دارید، برای دیدن


 
مجددش لحظه شماری می کنید

وقتی کسی را دوست دارید، حاضرید از

خواسته های خود برای شادی او بگذرید


وقتی کسی را دوست دارید، به علایق او

 
بیشتر از علایق خود اهمیت می دهید

وقتی کسی را دوست دارید، حاضرید به هر

 
جایی بروید فقط او در کنارتان باشد.


وقتی کسی را دوست دارید، ناخود آگاه


 
برایش احترام خاصی قائل هستید

وقتی کسی را دوست دارید، تحمل سختی ها برایتان


 
آسان و دلخوشی های زندگیتان فراوان می شوند.

وقتی کسی را دوست دارید، او برای شما زیباترین و

 
بهترین خواهد بود اگرچه در واقع چنین نباشد

وقتی کسی را دوست دارید، به همه چیز امیدوارانه

 
می نگرید و رسیدن به آرزوهایتان را آسان می شمارید

وقتی کسی را دوست دارید، با موفقیت و

 
محبوبیت او شاد و احساس سربلندی می کنید

وقتی کسی را دوست دارید، واژه تنهایی برایتان بی معناست.


وقتی کسی را دوست دارید، آرزوهایتان آرزوهای اوست.

وقتی کسی را دوست دارید، در دل زمستان

 
هم احساس بهاری بودن دارید.

به راستی دوست داشتن چه زیباست، این طور نیست ؟

 


موضوعات مرتبط: دست نوشته هایم، گرد آوری شده
[ پنجشنبه 1390/12/18 ] [ 10:36 ] [ زهره ]
زندگی یک صبح بهاری است

 

اگر دوستی داشته باشی

 

کسی که با او راه بروی

 

بااو حرف بزنی

 

به جانبش رو کنی

 

زندگی یک صبح بهاری است

 

اگر دوستی داشته باشی

 

تا کمی آفتاب را با او قسمت کنی

 

زیبایی رود را با او نظاره کنی

 

نوازش نسیم را با او حس کنی

 

و بوی نان تازه را با او استشمام...

 

 

که تو را یاری دهد

 

پس حالا و همیشه

 

یاری هست

 

اگرنفس را موهبت بدانیم و

 

 همه را تجلی ازخداوند ،

 

 

برای وجودمان فیلتر میگذاریم

 

فیلتری برای ذهن که به هر چیزی نیندیشیم

 

 برای چشم که هر چیزی را نبینیم

 

 برای گوش که هر چیزی را نشنویم

 

 برای زبان که

 

هر سخنی را بدون فکر و

 

تامل دوباره نگوییم

 

و بر روح که دگر اندیش باشیم

 

و اما .... برای دل

 

که دوست داشته باشیم

 

و همدل باشیم

 

موضوعات مرتبط: گرد آوری شده
[ جمعه 1390/12/12 ] [ 18:30 ] [ زهره ]

کاش میشد به جای فکر کردن به نتیجه عملکردمان 


و فکر کردن به جای دیگری  عمل میکردیم 


 فکر نمیکردیم 


کاش

واقعا شدنی است 

؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟


عمل کنیم بدون اینکه به جای دیگری فکر کنیم 


رفتار کنیم بدون اینکه گمان کنیم نتیجه ان چه  خواهد شد 


شاید  نتیجه چیزی متفاوت از فکر ما شود  


و چقدر متضرر شدیم از اینکه به جای دیگری اندیشیده ایم


به جای او فکر کرده ایم و به جای او تصمیم گرفته ایم 


 به جای خود فکر کنیم 


به جای خود تصمیم بگیریم 


و به جای خود عمل کنیم 

...............................




موضوعات مرتبط: دست نوشته هایم
[ سه شنبه 1390/11/25 ] [ 0:17 ] [ زهره ]

 اوايل دهه شصت نوجواني بيش نبودم، 
اما خوب به خاطردارم آن روزهايي را كه
تنها شامپوي موجود، شامپوي خمره ايي زرد رنگ داروگر بود.
 تازه آن را هم
بايد از مسجد محل تهيه مي كرديم و
 اگر شانس يارمان بود و از همان شامپو
ها يك عدد صورتي ر
نگش كه رايحه سيب داشت گيرمان مي آمد
 حسابي كيف ميكرديم.
 سس مايونز كالايي لوكس به حساب مي آمد و
 ويفر شكلاتي يام يام تنها
دلخوشي كودكي بود.
 صف هاي طولاني در نيمه شب سرد زمستان براي 20 ليتر نفت،
 بگو مگو ها سر
كپسول گاز كه با كاميون در محله ها توزيع مي شد، 
خالي كردن گازوئيل با
ترس و لرز در نيمه هاي شب.
 روغن، برنج و پودر لباسشويي جيره بندي بود،
 نبود پتو در بازار خانواده تازه عروسان را 
براي تهيه جهيزيه به دردسر مي
انداخت و پو شيدن كفش آديداس يك رويا بود.
 همه اينها بود، بمب هم بود و موشك و شهيد و ...
 اما كسي از قحطي صحبت نمي كرد!
 يادم هست با تما فشارها وقتي وانت ارتشي
 براي جمع آوري كمك هاي مردمي
وارد كوچه مي شد بسته هاي مواد غذايي، 
لباس و پتو از تمام خانه ها سرازير
بود.
 همسايه ها از حال هم با خبر بودند، لبخند بود، مهرباني بود، 
خب درد هم بود.
 امروز اما فروشگاه هاي مملو از اجناس لوكس خارجي
 در هر محله و گوشه
كناري به چشم مي خورند و
 هرچه بخواهيد و نخواهيد در آنها هست. از انواع
شكلات و تنقلات گرفته تا صابون و شامپوي خارجي،
 لباس و لوازم آرايش تا
موبايل و تبلت، داروهاي لاغري تا صندلي هاي ماساژور،
 نوشابه انرژي زا تا
بستني با روكش طلا، رينگ اسپرت تا...
و حال با تن هاي فربه، 
تكيه زده بر صندلي ها نرم اتومبيل هاي گرانقيمت از
شنيدن كلمه قحطي به لرزه افتاده به سوي بازارها هجوم مي بريم.
مبادا تي شرت بنتون گيرمان نيايد!
 مبادا زيتون مديترانه ايي ناياب شود!
ويسكي گيرمان نيايد چي!؟ اشتهايمان براي مصرف،
 تجمل، پز دادن و له كردن
ديگران سيري ناپذير شده است.
ورشكسته شدن انتشارت، بي سوادي دانشجوهامان،
 بي سوادي استادها، عقب
افتادگي در علم و فرهنگ و هنر، تعطيلي خانه سينما،
 بسته شدن مطبوعات و... برايمان مهم نيست
 ولي از گران شدن ادكلن مورد علاقه مان سخت نگرانيم!
...
مي شود كتابها نوشت...
خلاصه اينكه اين روزها 
لبخند جايش را به پرخاش داده و مهرباني به خشم.
هركس تنها به فكر خويش است به فكر تن خويش!
قحطي امروز قحطي انسانيت است
قحطي همدلي
قحطي عشق
.....
 ... دلها را به هم بسپاریم و عشق را در دل و دیده
خود جاری کنیم
قحطی عشق را در دل خودمان از بین ببریم
عاشق باشیم و تجربه عشق را در هر لحظه تکرار کنیم
 که تکرارش تکراری نخواهد شد
تکرارش انباشت لذات خوش در کنار هم است
عشق
عشق
عشق


موضوعات مرتبط: گرد آوری شده
[ چهارشنبه 1390/11/12 ] [ 11:52 ] [ زهره ]


کنار برکه دلم نشستم و نیامدی


دوباره در سکوت خود شکستم و نیامدی


سوال کردم از خدا نشان خانه ی تو را 


سکوت کرد و در سکوت ،شکستم و نیامدی


موضوعات مرتبط: گرد آوری شده
[ شنبه 1390/11/01 ] [ 23:44 ] [ زهره ]

آدمک آخر دنیاست بخنــــد


 آدمک مرگ همین جاست بخنــد


دست خطــی که تو را عـاشق کرد


 شوخی کاغــذی ماست بخنــد


 آدمک خر نشــوی گریه کنی !


 کل دنیا ســراب است بخنــد 


آن خدایی که بزرگش خواندی


 به خدا


مثل تو تنهاست بخند 



موضوعات مرتبط: گرد آوری شده
[ سه شنبه 1390/10/27 ] [ 19:41 ] [ زهره ]

فضایی که گاهی میتوان به راحتی

 با صفحه های سفیدش درد و دل کرد 

دنیای مجازی با همه پیچیدگی و ماسک هایش

 باز جای امنی است برای بیان نمی دانم

 ولی در هر پیچیدگی رازی است 

و در هر سادگی راز دیگری 

در گفتن ماموریتی و در شنیدن ادامه ان 

همه گفتن ها و شنیدن ها برای ادامه حیاتی است

 که در نهایت ماموریتی در ان نهفته است 

در این دنیای مجازی هنرمند کسی است که انچه هست را 

بیان کند انچه که حتی در دنیای واقعی بتواند همان باشد 

و این یعنی خود باشیم در هر شرایطی 

ولی گاهی خود بودن سخت است 

زیرا  منجر به از دست دادن داشتن هایی میشود 

که نه میتوانیم داشته باشیم

 و نه میتوان به از دست دادنش راضی بود 

خودخود خود بودن 

سخت ترین مرحله ای است که هرکس میتواند تجربه کند 

ولی شیرین است 

ارام بخش است 

چون حائلی بین خود و 

خدای خود که از درون همه چیز گاه است نیست 

و این یعنی ......

حال تو برایم جمله را کامل کن 




موضوعات مرتبط: دست نوشته هایم
[ دوشنبه 1390/10/26 ] [ 23:13 ] [ زهره ]
 مادر رامیتوان به مداد تشبیه کرد


که با هر بار تراشیده شدن،


 کوچک و کوچک تر میشود…


ولی پدر ...

یک خودکار شکیل و زیباست


 که در ظاهر ابهتش را همیشه حفظ میکند


خم به ابرو نمیاورد و
 

خیلی سخت تر از این حرفهاست


فقط هیچ کس نمی بیند و نمی داند


 که چقدر دیگر میتواند بنویسد …
 

 قدردان باشیم ...

 




 





موضوعات مرتبط: گرد آوری شده
[ دوشنبه 1390/09/28 ] [ 13:45 ] [ زهره ]

کمی ابروانش را بهم گره زد و گفت :

اصلا از لفظ کنیز خوشم نمیاید 

باید میگفت مهمان سادات :

با لبخندی در پاسخش گفت :

وقتی یک عمر در منزلی خدمت کنی !

در روزگار پیری و سالخوردگی 

میگویند: 

یک عمر زحمت ما را کشید "

این چند صباح در کنارمان باشد 

ولی مهمان رفتنی است 

چه زود و چه دیر 

متعجب نگاهش کرد: 

و او ادامه داد 

گاهی بعضی از انسان ها را به خاطر بزرگواری 

مادر و پدرش می بخشیم 

همان بهتر که کنیزشان باشم 

شاید  خود متوجه نشود !!

ولی از خاندانی با کرامت است 

"السلام علیک یا اهل بیت النبوه"


موضوعات مرتبط: دست نوشته هایم
[ سه شنبه 1390/09/15 ] [ 8:47 ] [ زهره ]

عکس‌های محرم

[ سه شنبه 1390/09/01 ] [ 6:49 ] [ زهره ]

چه بر دوش کشید و چه بر زمین نهاد

در مسیر تغییری حاصل نیست 

چه سبک بال  و چه زنجیر بر پای 

 مسافت همچنان یکسان است 

چه خسته  و چه پر توان  

باید رفت و رفت 

به قله ایی که سال ها 

از پشت پنجره خیس پاییز 

از پشت برگ های جوان بهاری 

از پس افتاب سوزان صیف

و از پشت تله برف سنگین شتا   

همیشه نگاه بر

آن قله بوده 

چه سبک بار چه سنگین 

چه خسته و چه پر توان 

باید رفت و رفت 

تا رسید 

 


موضوعات مرتبط: دست نوشته هایم
[ دوشنبه 1390/08/23 ] [ 4:59 ] [ زهره ]

فعلا اصلا حوصله نوشتن ندارم 

بی خیال 


موضوعات مرتبط: دست نوشته هایم
[ دوشنبه 1390/08/16 ] [ 18:58 ] [ زهره ]
سرو خسته است

از ایستادن دیگر خسته است

اگر چه راست قامت بودن خلقت اوست

او در برابر افتاب سوزان تابستان ایستاد

 و همیشه سایبانی برای رهگذران

سایبانی برای گل های کوچک کنارش

رنگ های زرد پاییزی در او بی اثر بود و او هرگز رنگ نگرفت

او همیشه سبز ایستاد

 برفی سنگین بر او بارید

خسته شد

کم کم قامتش خم شد

شاخه هایش به زمین نزدیک شد

و سرو اهسته گریست

نیاز به تکیه گاهی برای دورانی کوتاه

انقدر که هوای بهاری برف ها را ذوب کند

انقدر که بتواند دوباره سنگینی برف را از پشت خویش فرو ریزد

او دوباره خواهد ایستاد

او تا روزی که گل هایش

 در کنارش رشد میکنند خواهد ایستاد

آنها را از سرمای زمستان و  گزمای تابستان

 رنگ پاشی پاییز محافظت خواهد کرد 

او خواهد ایستاد

با تکیه بر خدایی که هرگز تنهایش نمیگذارد


موضوعات مرتبط: دست نوشته هایم
[ دوشنبه 1390/07/04 ] [ 12:35 ] [ زهره ]
 
ما بچه های کارتون های سیاه و سفید  بودیم  

کارتونهایی که بچه یتیم ها قهرمانهایش بودند

ما پولهایمان را می ریختیم

توی قلک های نارنجکی و می فرستادیم جبهه
  

دهه های فجر مدرسه هایمان

را تزئین می کردیم
 

توی روزنامه دیواری هایمان همیشه

از ایثار می نوشتیم 

آدمهای لباس سبز ریش بلند

قهرمان هایمان بودند
 

آنروزها هیچکدامشان شکمهای

قلمبه نداشتند
 

و عراقی های شکم قلمبه را که می کشتند

توی سینما برایشان سوت می زدیم
  

شهید که می آوردند زار زار گریه می کردیم
 

اسرا که برگشتند شاد شاد خندیدیم
 
 
ما از آژیر قرمز می ترسیدیم  

ما به شیشه خانه هایمان نوار چسب می زدیم

 از ترس شکستن دیوار صوتی
 

ما توی زیر زمین می خوابیدیم

از ترس موشک های صدام
  

ما چیپس نداشتیم که بخوریم
  

حتی آتاری نداشتیم که بازی کنیم
 

ما ویدیو نداشتیم
 

ما ماهواره نداشتیم
  
 
صحنه دارترین تصاویر عمرمان

عکس خانم های مینی ژوب پوشیده بود

توی مجله های قدیمی
 

یا زنانی که موهایشان باز بود

توی کتاب های آموزش
 A.B.C.D   

زنهای فیلمهای تلویزیون ما

توی خواب هم روسری سرشان می کردند
 

حتی توی کتابهای علوممان هم با حجاب بودند

و  پسرهای یقه بازی که روی

موهای سینه هاشون

 یک زنجیر طلا آویخته  بودند

که عکس شان چشمان را خیره میکرد

ما فکر می کردیم بابا مامان هایمان

 ما را با دعا کردن به دنیا آورده اند
   

عاشق که می شدیم رویا می بافتیم
 

موبایل نداشتیم که اس ام اس بدهیم
 

جرات نداشتیم شماره بدهیم

 مبادا گوشی را بابا هایمان بردارند
 

ما خودمان خودمان را شناختیم
 

بدنمان را
  جنسیتمان را 

یواشکی و در گوشی آموختیم
 

هیچکس یادمان نداد
 
و حالا گیر افتاده ایم بین دو نسل  

نسلی که عشق و حال هایشان

 را توی شهر نو ها و کاباره های لاله زار 

یا در مساجد و گده های مذهبی

و تسبیح و سجاده کرده بودند
  

و نسلی که دارد با فارسی وان و من و تو و

 ایکس باکس و فیس بوک

بزرگ می شوند
  

و هیچکدامشان

مارا نمی شناسند و نمی فهمند


باید کمی قد بکشیم و یا کمی بیشتر خم شویم

 ولی در این سن قد کشیدن کمی سخته است


 باید اول استخوان مچ پایمان را بشکنیم


 و بعد بگذاریم تا رشد کند .

یا آنقدر خمیده شویم که دیگر پیدایمان

نکنند .




موضوعات مرتبط: دست نوشته هایم، گرد آوری شده
[ چهارشنبه 1390/06/30 ] [ 6:58 ] [ زهره ]
نیلوفر عاشق است یک عاشق ابدی

که تا ابد به عشقش نمی رسد

در سرش پر از عشق است و در هوایش.

نیلوفر تنهاست با خودش با شعرش و دنیایش

که فقط به اندازه دلش جا دارد

گاهی خیلی بزرگ گاهی خیلی کوچک و گاهی خیلی تنگ.

 نیلوفر درد دارد و دیواری ندارد

که از درد به آن بپیچد

 دردی کهنه که دوست ندارد درمان شود.

نیلوفر زیباست اما دور از دست برای همین عذابش میدهند

او برای دل خودش زیباست و برای آیینه اش

 نه برای کسانیکه برای زیبایی اش

 عذابش میدهند و او تحمل میکند.

نیلوفر دلش تنگ است اما نمیتواند برود

و آنها را که همیشه دلتنگشان است

 ببیند برای دیدنشان فقط یک راه هست و آن مردن است.

نیلوفر یک آرزو دارد

اما هر چه دستهایش را دراز میکند به آن نمیرسد

شاید آرزویش بیفتد

شاید همان بالا بماند و او صبر میکند.

نیلوفر حرف نمی زند حرف هایش را از یاد برده است

اینگونه است که هیچکس از او هیچ چیز نمیداند

و او ساکت است

 چون حرف هایش یادش نیست هیچ چیز یادش نیست.

نیلوفر غمگین است

آنقدر غمگین که هر چه صدایش می زنند

 جواب نمی دهد مگر کسی به او جواب داده است؟

 او نمی شنود

هیچ چیز را

جز صدای پاهایی که برای بردنش خواهند آمد.

نیلوفر سردش است

هر شب هرروز انگار کسی گرمش نمیکند

 نه دستهایش را و نه قلبش را

انگار این سرما همیشگی ست.

نیلوفر گم شده است

 کسی دلواپسش نیست تا پیدایش کند.

نیلوفر خسته است و نمیداند کِی آرام میگیرد.

نیلوفر منتظر است

 منتظر زمانیکه چشمهایش بسته شوند

 همان چشمها که همیشه به جایی خیره اند

و اگر بسته شوند انتظارش هم تمام می شود.

نیلوفر دلش خوش نیست

به هیچ کس به هیچ چیز به هیچ جا همه چیز زود میگذرد

و این کافیست. نیلوفر بیکس است

 لای اینهمه برگهای سبز که دوره اش کرده اند

 و فقط نگاهش میکنند.

نیلوفر اسیر است در مردابی که همه درآن فرو رفته اند جز او.

گاهی به خورشید مینگرد

 گاهی به مرداب که ریشه اش درین است

و گلبرگهایش رو به آن ..نیلوفر حالش خوب نیست


موضوعات مرتبط: گرد آوری شده
[ شنبه 1390/06/12 ] [ 7:53 ] [ زهره ]

‫امیر عشق


صدای ناله می آید زمحراب



علی درخون خود افتاده بی تاب



سخن بس کن که حیدر در نماز است



امیر عشق در راز و نیاز است



در آغاز نماز آن مرد برتر



به گرمی بانگ زد الله اکبر



به مسجد پخش شد عطر نمازش



جهان لرزید از راز و نیازش



صدا زد قل هوالله احد را



ستایش کرد الله صمد را



به آهنگ رکوع خویش خم شد



نوای دلنشینش زیر وبم شد



سپس شیر خدا آن سرو آزاد



زشوق حق به خاک سجده افتاد



سحر بود و علی بود و خدا بود



چنان در سجده کز عالم جدا بود



چه گویم در نخستین سجده چون شد



گل روی ولایت غرق خون شد



درید آن تیره دل فرق ولی را



بر آورد از جگر بانگ علی را



کلام دلنوازش را گسستند



به شمشیری نمازش را شکستند


درخت عدل را از ریشه کندند



عدالت را به ظلم از پا فکندند



از آن زخمی که او را بر سر افتاد



قد مردانگی از پا در افتاد



شگفتا عشق را در خون کشاندند



دو چشم کعبه را در خون نشاندند



چنان آهی بر آورد از دل تنگ



که از آهش پریشان شد دل سنگ



ولی آه علی هم خود نماز است




نفس های علی راز و نیاز است



چه گویم آن زمان چون شد که پیداست



خروش واعلی از کوفه برخاست



چنین می گفت آن شیر خروشان



شدم آسوده از این دین فروشان



زبی دینان سیه شد روزگارم



مرا کشتند اما رستگارم



بسی بر من از ایشان ناروا رفت



وز این مردم به چشمم خارها رفت



زتلخی صبح و شامم آنچنان بود



که گویی در گلویم استخوان بود



خداوندا علی از عمر سیر است



مرا هر لحظه مردن دلپذیر است



حبیبا آرزومندم به مردن



زمحنت عاشقم بر جان سپردن




اشارت از تو می باید سر از من



نباشد مرگ را عاشق تر از من



علی نالید و از آن زخم جان داد



به جانان بهتر از جان کی توان داد



ورا کشتند تا ایمان نماند



نشان از معنی قرآن نماند



چه باکی زآن بداندیشان بدکار



که دست حق بود دین را نگهدار



کجا کار علی پایان پذیرد



مگر ممکن بود تقوی بمیرد



ببین صبر و جهاد و استقامت



به هر گلقطره خون امامت



علی ای مظهر عدل الهی


پناه بیکسان در بی پناهی



بد اندیشان تو را از ما گرفتند



زما معنی تقوی را گرفتند



ولی یادت فراموشی ندارد



چراغ عشق خاموشی ندارد.


موضوعات مرتبط: گرد آوری شده
[ دوشنبه 1390/05/31 ] [ 17:22 ] [ زهره ]
می گویند
مرا آفریدند
از استخوان دنده چپ مردی
به نام آدم
حوایم نامیدند
یعنی زندگی
تا در کنار آدم
یعنی انسان
همراه و هم صدا باشم

* می گویند
میوه سیب را من خوردم
شاید هم گندم را
و مرا به نزول انسان از بهشت
محکوم می نمایند بعد از خوردن گندم
و یا شاید سیب
چشمان شان باز گردید
مرا دیدند
مرا در برگ ها پیچیدند
مرا پیچیدند در برگ ها
تا شاید
راه نجاتی را از معصیتم  پیدا کنند

* نسل انسان زاده منست
من
حوا
فریب خوردۀ شیطان
و می گویند
که درد و زجر انسان هم
زاده منست
زاده حوا
که آنان را از عرش عالی به دهر خاکی فرو
افکند



* شاید گناه من باشد
شاید هم از فرشته ای از نسل آتش
که صداقت و سادگی مرا
به بازی گرفت و فریبم داد
مثل همه که فریبم می دهند
اقرار می کنم
دلی پاک
معصومیتی از تبار فرشتگان
و باوری ساده تر و صاف تر
 از آب های شفاف جوشنده یک چشمه دارم
* با گذشت قرن ها
باز هم آمدم

ابراهیم زادۀ من بود
و اسماعیل پروردۀ من
گاهی در وجود زنی از تبار فرعونیان که موسی را در دامنش
پرورید
گاهی مریم عمران، مادر بکر پیامبری که مسیح اش نامیدند
و گاه خدیجه، در رکاب مردی که محمد اش خواندند
* فاطمه من بودم
زلیخای عزیز مصر و دلباخته یوسف هم
من بودم
زن لوط و زن ابولهب و زن نوح

ملکه سبا
من بودم و فاطمه زهرا هم من

* گاه بهشت را زیر پایم نهادند و

گاه ناقص العقل و نیمی از مرد خطابم نمودند

گاه سنگبارانم نمودند و

گاه به نامم سوگند یاد کرده و در کنار تندیس مقدسم
اشک ریختند گاه زندانیم کردند و
گاه با آزادی حضورم جنگیدند و
گاه قربانی غرورم نمودند و
گاه بازیچه خواهشهایم کردند
* اما حقیقت بودنم را

و نقش عمیق کنده کاری شده هستی ام را

بر برگ برگ روزگار
هرگز
منکر نخواهند شد

* من
مادر نسل انسان ام
من
حوایم، زلیخایم، فاطمه ام، خدیجه ام
مریمم
من
درست همانند رنگین کمان
رنگ هایی دارم روشن و تیره
و حوا مثل توست ای آدم
اختلاطی از خوب و بد
و خلقتی از خلاقی که مرا

درست همزمان با تو آفرید



*

بیاموز

که من

نه از پهلوی چپ ات

بلکه

استوار، رسا و همطراز

با تو

زاده شدم

بیاموز که من

مادر این دهرم و تو

مثل دیگران

زاده من!


موضوعات مرتبط: گرد آوری شده
[ پنجشنبه 1390/05/27 ] [ 3:2 ] [ زهره ]



بزرگی درعالم خواب دید که کسی به او می گوید :

 فردا به فلان حمام برو

وکار  روزانه ی حمامی را از نزدیک نظاره کن.

دو شب این خواب را دید و توجه

نکرد ولی فردای شب سوم  که خواب دید

به آن حمام مراجعه کرد دید حمامی با

زحمت زیاد و د ر هوای گرم از فاصله ی

 دوربرای گرم کردن آب حمام  هیزم می

آورد و استراحت را بر خود حرام کرده است.ب

ه نزدیک حمامی رفت وگفت:کار

بسیار سختی داری ،در هوای گرم هیزم ها را از مسافت دوری

 می آوری و...

حمامی گفت:این نیز بگذرد.


یکسال گذشت برای بار دوم همان خواب را دید

 ودوباره به همان حمام مراجعه

کرد دید آن مرد شغلش عوض شده


ودر داخل حمام از مشتری ها پول می گیرد.مرد

وارد حمام شد وگفت:


یک سال پیش که آمدم کار بسیار سختی داشتی ولی اکنون

کار راحت تری داری،حمامی گفت:این نیز بگذرد.

دوسال بعد هم خواب دید این

بار زودتر به محل حمام رفت ولی مرد حمامی را ندید

وقتی جویا شد گفتند:او

دیگر حمامی نیست  در بازار تیمچه ای(پاساژی) دارد

ویکی از معتمدین بزرگ

است.به بازار رفت و آن مرد را دید گفت:

خدا را شکر که تا چندی پیش حمامی

بودی ولی اکنون می بینم معتمد بازار وصاحب تیمچه ای شده ای،


حمامی گفت:این

نیز بگذرد.مرد تعجب کرد گفت:دوست من ،

کار وموقعیت خوبی داری چرا بگذرد؟

چندی که گذشت این بار خود به دیدن بازاری رفت

ولی او آن جا نبود .مردم

گفتند:

پادشاه  فرد مورد اعتمادی رابرای خزانه داری

خود می خواسته ولی

بهتر از این مرد کسی را پیدا نکرد

واودر مدتی کم از نزدیکترین وزیر

پادشاه شد وچون پادشاه او را امین می دانست

وصیت کرد که پس از مرگش او را

جانشینش قرار دهند کمی بعد از وصیت،

پادشاه فوت کرد اکنون او پادشاه

است.مرد به کاخ پادشاهی رفت

واز نزدیک شاهد کارهای حمامی قبلی و پادشاه

فعلی بود جلو رفت خود را معرفی کرد وگفت:

خدا را شکر که تو  را در مقام

بلند پادشاهی  می بینم  پادشاه فعلی وحمامی قبلی گفت: این نیز بگذرد.مرد

شگفت زده شد وگفت :

از مقام پادشاهی بالاتر چه می خواهی که باید بگذرد؟

ولی

مرد سفر بعدی که به دربار پادشاهی مراجعه کرد.

گفتند: پادشاه مرده است

ناراحت شد به گورستان رفت تا عرض ادبی کرده باشد

 مشاهده کرد  بر روی سنگ

قبری که در زمان حیاتش آماده نموده

حک کرده ونوشته است

این نیز بگذرد.



هم موسم بهار طرب خیز بگــــــــــذ رد

هم فصل ناملایم پاییز بگــــــــــــــــذ رد

گر نا ملایمی به تو کرد از قـضــــــــــا

خود را مساز رنجه که این نیز بگذ رد


موضوعات مرتبط: گرد آوری شده
[ شنبه 1390/05/22 ] [ 4:43 ] [ زهره ]
.: Weblog Themes By Iran Skin :.

درباره وبلاگ

يك عشق عروج است و رسيدن به كمال ،
يك عشق غوغاي درون است و تمناي وصال ،
يك عشق سكوت است و سخن گفتن چشم ،
يك عشق خيال است و….خيال است و….خيال
----------------------------
زندگی هنگامه فریاد هاست ،
سرگذشت و درگذشت یادهاست ،
عاشقی فریاد تنها بودن است ،
رنج ما تاوان انسان بودن است
----------------------


بی خیال از بی خیالی های تو،نیستم میگویم ،اما ... بی خیال
بی خیالی تا به کی تالحظه ی دیدنت میبینم، اما ... بی خیال
ماندنت با بی خیالی چاره ی ماندنم میمانم، اما ... بی خیال
-------------------------------------------------
مهم
نیست که چه اندازه می بخشیم
بلکه مهم این است که در بخشایش ما چه مقدار عشق وجود دارد.
--------------------------------------------
وسعت دوست داشتن همیشه گفتنی نیست، گاه نگاه است و گاه سکوت ابدی.
----------------------------------------------
زندگی صحنه‌ی یکتای هنرمندی ماست
هر کسی نغمه‌ی خود خوانَد و از صحنه رَوَد
صحنه پیوسته به جاست
خرّم آن نغمه که مردم بسپارند به یاد


-------------------------------------------
عشق من!
مگذار که عشق ، به عادتِ دوست داشتن تبدیل شود !

مگذار که حتی آب دادنِ گلهای باغچه ، به عادتِ آب دادنِ گلهای باغچه بدل شود !
عشق ، عادت به دوست داشتن و سخت دوست داشتنِ دیگری نیست ، پیوسته نو کردنِ خواستنی ست که خود پیوسته ، خواهانِ نو شدن است و دیگرگون شدن.

تازگی ، ذاتِ عشق است و طراوت ، بافتِ عشق . چگونه می شود تازگی و طراوت را از عشق گرفت و عشق همچنان عشق بماند ؟
عشق، تن به فراموشی نمی سپارد ، مگر یک بار برای همیشه .

جامِ بلور ، تنها یک بار می شکند . میتوان شکسته اش را ، تکه هایش را ، نگه داشت . اما شکسته های جام ،آن تکه های تیزِ برَنده ، دیگر جام نیست .

احتیاط باید کرد . همه چیز کهنه میشود و اگر کمی کوتاهی کنیم ، عشق نیز .



------------------------------------------------

ز---- زمین سبز خواهد شد و خواهد جوشید مهربانی
ه-------- هوا پاک خواهد شد و خواهد بارید مثل بهار
ر------------روزی که عشق واسطه شود و میدان دار
ه--------------- هر وقت که باشد ،اما نه خیلی دور . . .
زهره
-----------------------
در ره عشق نشد

کس به یقین محرم راز

هر کسی بر حسب

فکر گمانی دارد
-------------------------------------------
عشق‌ يعني‌ خدمت‌ بي‌منتي‌
عشق‌ يعني‌ طاعت‌ بي‌جنتي‌

گاه‌ بر بي‌احترامي‌ احترام‌
بخشش‌ و مردي‌ به‌ جاي‌ انتقام‌

عشق‌ را ديدي‌ خودت‌ را خاک كن‌
سينه‌ات‌ را در حضورش‌ چاک كن‌

عشق‌ آمد خويش‌ را گم‌ كن‌ عزيز
قوتت‌ را قوت‌ مردم‌ كن‌ عزيز

عشق‌ يعني‌ مشكلي‌ آسان‌ كني‌
دردي‌ از درمانده‌اي‌ درمان‌ كني‌

عشق‌ يعني‌ خويشتن‌ را گم‌ كني‌
عشق‌ يعني‌ خويش‌ را گندم‌ كني‌

عشق‌ يعني‌ خويشتن‌ را نان‌ كني‌
مهرباني‌ را چنين‌ ارزان‌ كني‌

عشق‌ يعني‌ نان‌ ده‌ و از دين‌ مپرس‌
در مقام‌ بخشش‌ از آیين‌ مپرس‌

هر كسي‌ او را خدايش‌ جان‌ دهد
آدمي‌ بايد كه‌ او را نان‌ دهد

در تنور عاشقي‌ سردي‌ مكن‌
در مقام‌ عشق‌ نامردي‌ مكن‌

لاف‌ مردي‌ مي‌زني‌ مردانه‌ باش‌
در مسير عاشقي‌ افسانه‌ باش‌

دين‌ نداري‌ مردي‌ آزاده‌ شو
هرچه‌ بالا مي‌روي‌ افتاده‌ شو

در پناه‌ دين‌ دكانداري‌ مكن‌
چون‌ به‌ خلوت‌ مي‌روي‌ كاري‌ مكن‌

جام‌ انگوري‌ و سرمستي‌ بنوش‌
جامه‌ ی تقوي‌ به‌ تردستي‌ مپوش‌

عشق‌ يعني‌ ظاهر باطن‌نما
باطني‌ آكنده‌ از نور خدا

عشق‌ يعني‌ عارف‌ بي‌خرقه‌اي‌
عشق‌ يعني‌ بنده‌ ی بي‌فرقه‌اي‌

عشق‌ يعني‌ آن‌ چنان‌ در نيستي‌
تا كه‌ معشوقت‌ نداند كيستي‌

عشق‌، باباطاهر عريان‌ شده‌
در دوبيتي‌هاي‌ خود پنهان‌ شده‌

عاشقي‌ يعني‌ دوبيتي‌هاي‌ او
مختصر، ساده، ولي‌ پر هاي‌ و هو

عشق‌ يعني‌ جسم‌ روحاني‌ شده‌
قلب‌ خورشيدي‌ نوراني‌ شده‌

عشق‌ يعني‌ ذهن‌ زيباآفرين‌
آسماني‌ كردن‌ روي‌ زمين‌

هركه‌ با عشق‌ آشنا شد مست‌ شد
وارد يک راه‌ بي‌ بن‌بست‌ شد

هركجا عشق‌ آيد و ساكن‌ شود
هرچه‌ ناممكن‌ بود ممكن‌ شود

در جهان‌ هر كار خوب‌ و ماندني‌ است‌
رد پاي‌ عشق‌ در او ديدني‌ست‌

سالک» آري‌ عشق‌ رمزي‌ در دل‌ست‌»
شرح‌ و وصف‌ عشق‌ كاري‌ مشكل‌ست‌

عشق‌ يعني‌ شور هستي‌ در كلام‌
عشق‌ يعني‌ شعر، مستي‌ والسلام

-------------------------------------------



گر بدین سان زیست باید پاک

من چه ناپاکم

اگر ننشانم از ایمان خود، چون کوه

یادگاری جاودانه برتر از این بی بقای خاک!

گر بدین سان زیست باید پست

من چه بی شرمم

اگر فانوس عمرم را به رسوایی نیاویزم

بر بلند کاج خشک کوچه ی بن بست
------------------------------------------
گنجشگك بيقرار بنشين

آرام در اين حصار بنشين

پرواز در اين زمانه ي سرد

جرمي است، به حكم دار ، بنشين

صياد نشسته اين طرف ها

با سنگ در انتظار ، بنشين

گنجشك پريد و زير لب گفت:


با بال بمير و خوار ننشين

---------------------------------
زندگی رویش یک حادثه نیست

زندگی رهگذر تجربه هاست

تکه ابری است به پهنای غروب

آسمانی است به زیبایی مه

زندگانی چو گل نسترن است

باید از چشمه جان آبش داد

زندگی مال ماست

خوب و بد بودن آن

عملی است از من و ما

پس بیا بفشانیم همه

بذر خوبی و صفا

و بگوییم به دوست

معنی عشق و حقیقت

چه نکوست
------------------------------------------------
كاش می شد سه چیز را از كودكان یاد بگیریم:

بی دلیل شاد بودن و پای كوبیدن

همیشه سرگرم كار بودن

حق و خواسته خود را خواستن و فریاد زدن

-----------------------------------------
دنیا کوچک تر از آن است،

که گم شده ای را در آن یافته باشی.

هیچ کس اینجا گم نمی شود!

آدمها به همان خونسردی که آمده اند ،

چمدانشان را می بندند و ناپدید می شوند.

یکی در مه،

یکی در غبار،

یکی در باران،

یکی در باد،

و بی رحم ترینشان در برف.

آنچه بر جای می ماند،

ردپایی است،

و خاطره ای که هر از گاهی،

پس می زند مثل نسیم

پرده های اتاقت را . . .

-------------------------------------------------
آزاد شو از بند خویش ، زنجیر را باور نکن
اکنون زمان زندگی ست ، تاخیر را باور نکن
حرف از هیاهو کم بزن از آشتی ها دم بزن
از دشمنی پرهیز کن ، شمشیر را باور نکن
خود را ضعیف و کم ندان ، تنها در این عالم ندان
تو شاهکار خالقی ، تحقیر را باور نکن
بر روی بوم زندگی هر چیز میخواهی بکش
زیبا زشتش پای توست ، تقدیر را باور نکن
تصویر اگر زیبا نبود ، نقاش خوبی نیستی
از نو دوباره رسم کن ، تصویر را باور نکن
خالق تو را شاد آفرید ، آزاد آزاد آفرید
پرواز کن تا آرزو ، زنجیر را باور نکن

----------------------------
زندگی جیره مختصری است
مثل یک لیوان چای
و کنارش عشق است
مثل یک حبه قند
زندگی را با عشق نوش جان باید کرد .

--------------------------------------
ناياب ترين چيزها در جهان ، دوست صميمي است.
_______________________

هرچه باشی نازنین، ایام خارت میکند
هرچه باشی شیر دل،دنیا شکارت میکند
هرچه باشی با لب خندان،میان ناکسان
عاقبت دست طبیعت،اشکبارت میکند
____________________
عشق ، نسبت به وظیفه ،
معلم بهتری است.
____________________
بگذار تا شیطنت عشق چشمان
ترا به عریانی خویش بگشاید
شاید هر چند آنجا جز رنج و پریشانی نباشد
اما کوری را به خاطر آرامش تحمل نکن
_______________
بهترین های خود را به دنیا ببخش
حتی اگر هیچ گاه کافی نباشد.
ودر نهایت می بینی
هر آنچه هست همواره میان تو و خداوند است
نه میان تو و مردم
____________________

عشق با دانش متمم می شود
هر که عاشق شد معلم می شود
عارفان با عشق عالم می شوند
بهترین مردم معلم می شوند
________________________
میتوان مثل توپ پلاستیکی بود؛
هر چه محکم تر به زمین برخورد کند ،
بالاتر می رود!
________________

هرچه خدایی نیست ،فرو ریختنی است.
__________________

زندگي مثل يه پل قديميست!
به اين فکر نکن که اگه تنها از آن بگذري
ديرتر خراب ميشودبه اين فکر کن
که اگر افتادي يکي باشد که دستت را بگيرد
_____

ساکنان دریا پس از مدتی صدای امواج را نمی شنوند...
چه تلخ است قصه ی عادت.
__________

*معاشرت بر دانايي مي افزايد
ولي تنهايي مكتب بلوغ است.
______________
دوست داشتن کسی که لایق
دوست داشتن نیست اسراف محبت است
____________

دست هايي كه كمك مي كنند
مقدس تر از لبهايي هستند
كه دعا مي كنند

___________
*هیچ چیز در دنیا اتفاقی نیست
(ابوعلی سینا)
_________

*سایه ها محصول پشت كردن دیوار ها به آفتابند
گستاخی دیوار هارا تقلید نكنیم تا آفتابی بمانیم
(شکسپیر)
____________






خانه دوست

من دلم می خواهد
خانه اي داشته باشم پر دوست
کنج هر ديوارش
دوستهايم بنشينند آرام
گل بگو گل بشنو
هرکسي مي خواهدوارد خانه پر عشق و صفايم گردد
يک سبد بوي گل سرخ
به من هديه کندشرط وارد گشتن
شست و شوي دلهاست
شرط آن داشتن
يک دل بي رنگ و رياست
بر درش برگ گلي مي کوبم
روي آن با قلم سبز بهار
مي نويسم
اي يارخانه ي ما اينجاست
تا که سهراب نپرسد دیگر
خانه دوست کجاست؟

__________________

حق دوستی


*یاری اندر کس نمی بینیم یاران را چه شد
دوستی کی آخر آمد دوستداران را چه شد
شهر یاران بود و جای مهربانان این دیار
مهربانی کی سرآمد شهریاران را چه شد
کس نمی گوید که یاری داشت حق دوستی
حق شناسان را چه حال افتاد و یاران را چه شد
لعلی از کان مروت بر نیامد سالهاست
تابش خورشید و سعی باد و باران را چه شد
آب حیوان تیره گون شد خضر فرخ پی کجاست
گل بگشت از رنگ خود باد بهاران را چه شد
صد هزاران گل شکفت و بانگ مرغی برنخاست
عندلیبان را چه پیش آمد هزاران را چه شد
زهره سازی خوش نمی سازد مگر عودش بسوخت
کس ندارد ذوق مستی میگساران را چه شد
گوی توفیق و کرامت در میان افکنده اند
کس به میدان رو نمی آرد سواران را چه شد
حافظ اسرار الهی کس نمی داند خموش
از که می پرسی که دور روزگاران را چه شد
















لینک وبلاگ دوستان به معنی تأیید محتویات آنها نیست.