برای کسی که برایت نمی جنگد نجنگ....

چرا اشکهایمان را هر روز پاک کنیم....

کسی که باعث گریه مان میشود پاک کنیم...

شاید گریه یا خنده برای بعضی ها بی ارزش باشد....

اما کسانی هستند که با میخنده جان تازه میگیرند....

هیچگاه برای شروع دوباره دیر نیست....

اشتباه که کردیم برخیزیم....اشکالی ندارد....

دیگران هر چه دوست دارند بگویند.....

خوب باشیم ولی سعی نکنیم این را به دیگران بفهمانیم

کسی که ذره ای شعور داشته باشد خاص بودن را در می یابد....

زمستان است.... زیاد میشنویم هوا دو نفره است!!!!

به درک که دو نفره است تنها قدم زدن دنیای دیگری دارد..

با ارزشترین موجود زمین هستیم

هیچ گاه فراموش نکنیم.....

 تصاوير زيباسازی وبلاگ،قالب وبلاگ،خدمات وبلاگ نويسان،آپلودعكس، كد موسيقی، روزگذر دات كام http://roozgozar.com



تاريخ : شنبه ۱۳۹۲/۱۱/۲۶ | 13:4 | نویسنده : زهره |

انگار همه رفتارها نقاب هایی هستند که به چهره هایمان می زنیم:
نقاب خشم، نقاب ترس،نقاب عشق، نقاب نفرت، نقاب.....
روابط عمومی خوب یعنی :

این که بتوانی به موقع و به سرعت نقاب هایت را عوض کنی!




تاريخ : دوشنبه ۱۳۹۲/۱۱/۲۱ | 14:43 | نویسنده : زهره |
با اجازه از شاعر
 زمزمه ی قلب تو ، نبض دلی را زند
کز همه ی زندگی ، سادگی و عشق داشت.

وین دل تنهای من ، صید کسی میشود
کز همه ی بذرها ، بذر صداقت بکاشت!



تاريخ : یکشنبه ۱۳۹۲/۱۱/۲۰ | 18:49 | نویسنده : زهره |

ادم برفی ها هم که یک روز

  لحظه های شاد را با انسان ها داشتند

امروزه گرفتار جلسه و پروزه هستند

بیماری جلسه همه را مبتلا کرده

حتی ادم برفی ها را

‎ادم برفی ها هم که یک روز برای لحظه های شاد را با انسان ها داشتند امروزه گرفتار جلسه و پروزه هستند بیماری جلسه همه را مبتلا کرده حتی ادم برفی ها را ...............‎



تاريخ : پنجشنبه ۱۳۹۲/۱۱/۱۷ | 15:58 | نویسنده : زهره |

ﻧﻪ ﺣﻮﺻﻠـــﻪ ﯼ ﺩﻭﺳـــﺖ ﺩﺍﺷﺘــﻦ ﺩﺍﺭﻡ

ﻧﻪ ﻣﯽ ﺧﻮﺍﻫـــــــﻢ ﮐﺴـﯽ ﺩﻭﺳﺘـــــــــﻢ ﺩﺍﺷﺘـﻪ

ﺑﺎﺷﺪ

ﺍﯾـﻦ ﺭﻭﺯﻫـــﺎ ﺳـــــَــــﺮﺩﻡ …

ﻣﺜـﻞ سرگذشتم ,

ﻣﺜـﻞ ﺯﻣﺴﺘــــ ـــــﺎﻥ …

ﺍﺣﺴــــــﺎﺳـﻢ ﯾـﺦ ﺯﺩﻩ

ﺁﺭﺯﻭﻫـــــــــﺎﯾـﻢ ﻗﻨﺪﯾــــﻞ ﺑﺴﺘــﻪ

ﻧﻪ ﺑﻪ ﺁﻣـــــﺪﻧﯽ ﺩﻝ ﺧﻮﺷــﻢ ﻭ ﻧﻪ ﺍﺯ ﺭﻓﺘـــــﻨﯽ

ﻏﻤﮕﯿــﻦ

ﺍﯾـﻦ ﺭﻭﺯﻫـــﺎ ﭘــُﺮ ﺍﺯ ﺳﮑـــــــــﻮﺗـﻢ

من جوانیم را زود باختم و کسی نخواهد دانست چرا



تاريخ : چهارشنبه ۱۳۹۲/۱۱/۱۶ | 23:47 | نویسنده : زهره |

گاهی گریه با صدای بلند چه طنین زیبایی است

شنیدن صدای ناله خویش

و ....

بی خیال



تاريخ : سه شنبه ۱۳۹۲/۱۱/۰۸ | 21:55 | نویسنده : زهره |
دلم تنگ است
برای خانه پدربزرگم
برای گلدان‌های شمعدانی کنار حوض
برای بوی زعفران شله زرد های نذری

برای باغبان پیر
که پشت درخت بید
یواشکی سیگار می‌کشید

برای قرمزی و شیرینی‌ یک قاچ هندوانه

برای خواب روی پشت بام در یک شب پر ستاره

برای پریدن از روی جوب
برای ایستادن در صف نانوایی

برای خوردن یک استکان کمر باریک چایی
برای قند پهلویش
برای پنیر و گردویش

برای بوی نمناک خاک کوچه پس کوچه
برای هیاهوی بچه‌ها پشت دیوار هر خانه

خانه پدریزرگم یک بهانه بود
دلم برای کودکی‌هایم
دلم برای نیمه ی گم شده ام
دلم برای خودم تنگ شده است



تاريخ : سه شنبه ۱۳۹۲/۱۱/۰۱ | 23:31 | نویسنده : زهره |

ای کاش دل مثل سفره بود

میشد آنرا باز کرد

بعد از مدتی هم جمع و

در نهایت هر وقت هم کهنه میشد

آنرابه دور میانداخت و یکی دیگه نو میخرید 

ولی حیف که سفره

باید همیشه بسته نگهداشت و کنار صندوخانه محکم برهم گره اش زد



تاريخ : یکشنبه ۱۳۹۲/۱۰/۱۵ | 2:23 | نویسنده : زهره |

چه مظلومانه اشک ریختم،

چه محترمانه سکوت کردم،

چه معصومانه التماس و چه مغرورانه گریختم.

غرور هدیه شیطان بود .

هدیه ی شیطان را به خویش تقدیم کردم

و

هدیه ی خداوند را پنهان.




تاريخ : جمعه ۱۳۹۲/۱۰/۰۶ | 9:50 | نویسنده : زهره |
زندگی يک اتاق با دو پنجره نيست ...

زندگی هزاران پنجره دارد ...

يادم هست؛

روزی از پنجره نااميدی نگاهی به زندگی،و حس ، گریه ...

و روزی از پنجره اميد، وحس تغيير در دنیا ......

و دگر روز از پنجره مهربانی و دوست داشتن همه انسان ها  ...

اما عمر کوتاه است ...

فرصت نگاه کردن از تمامی پنجره‌های زندگی میسر ؟؟؟؟ ...

تصميم ....فقط از يک پنجره 
نگاه  به زندگی  و آن هم پنجره عـشـق ...

آن هم فقط عشق به خدا

همين پنجره  کافيست ...

چون ...

اين پنجره رو به خدا باز می‌شود ...

هر روز می‌خواهم خدا را ببينم،با او حرف بزنم ...

آن طرف پنجره خدا مرا می نگرد




تاريخ : شنبه ۱۳۹۲/۰۹/۰۲ | 22:18 | نویسنده : زهره |


دخترها که از آسمان نیفتادند پایین.
شربت عسل را با قند حبه‌ای قاطی نکردند
و دختر از تویش بیرون بیاید، دخترها هم عصبانی می‌شوند،
دخترها هم در و تخته را به هم می‌کوبند،
 گاهی زشت‌اند. خیلی زشت،
آن قدر که دوست دارند خودشان را در آینه نگاه نکنند،
دختر ها عروسک نیستند،
 دخترها حداقل این جا،
که دامن از پایشان در آوردند و شلوار جین تنشان کردند،
 باد را از موهایشان گرفتند و مقنعه سیاه سرشان کردند،
 عروسک نیستند،
 حالا هرچقدر هم عروسکتان صدایشان کنید
 و از چشم‌ها و لب‌ها و دست‌هایشان
که روزها و روزهاست جز سنگ فرش خیابان چیزی ندیده‌اند
 و جز چای تلخ چیزی نچشیده‌اند
 و آنقدر کتاب مرجع ورق زده اند
 و دسته‌ی کیف را از ترس دزدیده شدن چسبیده‌اند
 و میله ی سرد وسط اتوبوس را گرفته‌اند،
 یاد ندارند لمس کردن گل مریم چطور بود،
 یا ابریشم پوشیدن چه حسی داشت.
ما صبح‌ها شبیه یک فرشته
با صورت آرایش دار
 لباس‌های ساتن گلبهی
 موهای مرتب از خواب بیدار نمی‌شویم،
 ما صبح‌ها و گاهی در تمام روز موهای ژولیده داریم،
  تی شرت و شلوار می‌پوشیم
و شاید دوست نداشته باشیم آینه را ببینیم.
 
ما از خستگی آه می‌کشیم،
 از خستگی مچاله می‌شویم و آن لحظه‌ای که خسته،
 گوشه‌ای زانو می‌زنیم،
هیچ جوره و طبق هیچ معیاری زیبا نیستم.
ما سختیم و سختی داریم،
 ما گاهی تلخیم و تلخی داریم،
 و احتمالا تعجب خواهی کرد
وقتی نزدیک‌تر بیایی و ببینی
آن چیزی که فیلم‌ها و عکس‌ها و آهنگ‌ها نشانت دادند
 تصویر دائمی زندگی زنانه نیست،
 تصویر ادیت شده
و رنگ زده‌ی زنگ تفریح کوچکی‌ست
 که به لطف دنیایی که هر روز سخت‌تر و سخت‌تر می‌شود،
کوچک تر و کوچک تر هم می‌شود
و همین روزهاست که چیزی از آن نماند.
وقتی با جوراب‌هایی نه چندان نازک
 و کفش‌هایی نه چندان ظریف کیلومترها راه می‌روم
و عرق می‌کنم،
 وقتی کیسه‌های سنگین جا به جا می‌کنم
 و حواسم نیست گوشه‌ی شال‌ام کج شده؛
وقتی کوله پشتی‌ام سنگین است،
 وقتی از سردی هوا و بی خوابی شب‌ها
و درس‌هایی که کمر به قتلم بسته‌اند،
 صورتم در هم می‌رود و اخم می‌کنم
و این اخمم روزها روی صورتم می‌ماند،
نه، هیچ شبیه آن دختر
 بی نقص ِ قد بلند ِ بلوند سرخابی پوشی
که دوست داری باشم نیستم،
که هرچقدر هم غذا بخورد ماتیکش پاک نمی‌شود
 و هرچقدر هم با پاشنه‌های بلند راه برود پاهایش درد نمی‌گیرند
و دسته‌ی کیفش را می تواند
 ساعت‌ها روی آرنجش،
و آرنجش را رو به آسمان نگه دارد
و خسته نشود، هیچ شبیه او نیستم.
 به جایش تلخ تلخم،
مثل یک شکلات تلخ سیاه
 زیر یک پتوی سیاه در زیر زمین ساختمانی که برقش هم رفته.
سیاه ِ سیاه.
مرا نخواهید، من را نپسندید که پسندیدنی نیستم.
 بیشتر دخترها شبیه
 باربی چشم آبی‌ای که در بچگی دوستش داشتند بار نمی‌آیند،
بیشتر دخترها روزانه با بدنی زندگی می‌کنند،
کار می‌کنند، می‌خندند
و خوش می‌گذرانند که شبیه چوب خشک تراش خورده نیست،
 بیشتر دخترها بیست و چهار ساعت شبانه روز را لبخند نمی‌زنند
 و مو سشوار نمی‌کشند،
 بیشترشان یک جعبه‌ی یک متر در یک متر
 روبان پیچ شده از صورتی‌های مختلف، ماتیک ندارند.
شاید هفته‌ها به ناخن هایشان لاک نزنند،
 بیشتر دخترها شبیه آن عروسک کامیون سواری بار می‌آیند
 که همیشه در رقابت با باربی پرت می‌شدند
ته ته کمد عروسک‌ها.
 باید می‌نوشتم، باید هنوز هم بنویسم،
باید بنویسید.
باید در هر فرصتی  که می‌توانم بنویسم
که زیبایی منحصر به هیچ چیز نیست،
 هیچ چیز و هیچ سبک و هیچ ندایی
در دنیا نمی‌تواند ادعا کند که زیبایی و شادی را قبضه کرده.
زیبایی دویدن شبانه روزی‌ست،
زیبایی می‌تواند نوشتن باشد،
می‌تواند دست خونی را تا مچ فرو کردن در قلبی باشد
که قرار است با دستکش و پنس و قیچی نجات داده شود،
 زیبایی چرخ خیاطی ماست،
 زیبایی کفش‌های بزرگ و خاکستری،
زیبایی گاهی مانتو‌های تیره و تاری که مجبوریم بپوشیم است،
زیبایی تمام چیزهایی‌ست که نداریم.
زیبایی شاید همین نقص‌های این جا و آن جاست،
همین چند کیلوی اضافه،
همین صدایی که هیچ‌وقت نازک و عشوه دار نشد،
همین موهایی که طلایی نیستند
 و چشم‌هایی که شهلا نیستند
و قدم‌هایی که فاصله‌شان، شاید زیاد می‌شود،
 همین‌هاست که داریم،
اگر چشم آبی ِ مو طلایی ِ نازک بدن ِ
همیشه‌ی خدا لبخند احمقانه دارنده را می‌خواهی،
همیشه می‌توانی از همین خیابان کناری،
بسته بندی شده در یک قاب مستطیل، تهیه‌اش کنی.



تاريخ : سه شنبه ۱۳۹۲/۰۷/۰۲ | 10:31 | نویسنده : زهره |

یک زن نمی شکند
هزار تکه می شود
وقتی در عمق صبوری
دروغ مردی را
به جا رختی;; تظاهر می آویزد
و آنقدر اتو می کشد
تا شکل راستی شود
اما
لباس بد قواره
همیشه به تن زار میزند
و معجزه هیچ خیاطی هم
کافی نیست
و تو ! مرد رویای یک زن
چگونه از سازی هزار تکه
شوق شنیدن
آوایی خوش داری ؟ .....



تاريخ : یکشنبه ۱۳۹۲/۰۴/۰۹ | 11:35 | نویسنده : زهره |
سکوت و سکوت و سکوت
و
و
و
و
دگر هیچ



تاريخ : سه شنبه ۱۳۹۲/۰۳/۰۷ | 21:56 | نویسنده : زهره |


زندگی یعنی جریان 

 سکون یعنی پایان و 

سفر یعنی یک دنیا درس

در جریان زندگی 

آموختن ، حس کردن هر آنچه شنیده ایی

 یک دنیا تجربه 

و فهمیدن انچه روزگار بر آدمی می فهماند




تاريخ : جمعه ۱۳۹۲/۰۱/۲۳ | 15:36 | نویسنده : زهره |


بهار عاشق بود و زمین معشوق، عشق بی تابی می آورد

و بهار بی تاب بود. زمین اما آرام و سنگین و صبور.

زمین هر روز رازی از عشق به بهار می داد و می گفت:

 این راز را با هیچ کس در میان نگذار.
 
نه با نسیم و نه با پرنده و نه با درخت.

رازها را که بر ملا می کنی، بر باد می رود و راز بر باد رفته، رسوایی است.

هر دانه رازی بود و هر جوانه رازی.

هر قطره باران و هر دانه برف، رازی.

و رازها بی قرار بر ملا شدن بودند و بهار بی قرار بر ملا کردن.

زمین اما می گفت: هیچ مگو، که خموشیی رمز عاشقی است

و عاشقی سینه ای فراخ می خواهد.

به فراخی عشق. زمین می گفت :

دم بر نیاور تا این سنگ سیاه الماس شود

 و این خاک تلخ، شکوفه گیلاس.

زمین می گفت:

زمستان سرد، زمستان سوز، زمستان سنگین و سالخورده و سخت.

و بهار در همه زمستان صبوری آموخت و تحمل سکوت.

و چه روزها گذشت و چه هفته ها و چه ماه ها.

 چه ثانیه ها، سرد و چه ساعت ها،

سخت.بی آنکه کسی از بهار بگوید و بی آنکه کسی از بهار بداند.

رازها در دل بهار بالیدند و بارور شدند و بالا آمدند،

و بهار چنان پر شد و

 چنان لبریز که پوستش ترک برداشت و قلبش هزار پاره شد.

و زمین می گفت: عاشقی این است که

از شدت سرریز شوی و

از شدت ذوق، هزار پاره. عشق آتش است

 و دل آتشگاه.

اما عاشقی آن وقتی است که دل آتشفشان شود.

زمین می گفت: رازهای کوچک و عاشقی های ناچیز را ارزش آن نیست

 که افشا شود.

راز باید عظیم باشد و عاشقی مهیب.

و پرده از عاشقی آن زمان باید برداشت که جهان حیرت کند.

و بهار پرده از عاشقی برداشت،

 آن هنگام که رازش عظیم گشت و عشقش مهیب.

و جهان حیرت کرد.





تاريخ : سه شنبه ۱۳۹۲/۰۱/۱۳ | 12:52 | نویسنده : زهره |


کمی به فکر غــــــزل های ناتمامم باش

کم این قلم شده را شرمسار جوهر کن


بمان و خواب مرا بیشتر معطر کن

هزار و یک شب افسانه را مکرر کن


به پلکی آمدی از آن سوی نیامده ها

بمان و خستگی جان و جسم را در کن


« کسی هنوز عیار تو را نفهمیده ست »

هر آنچه آینه ی شعر گفت باور کن



سروده های مرا فتح کردن آسان است

نگفته های مرا می توانی از برکن


و نقطه چینی اگر بین شعر و من باقی است

تو آن نباید را نقطه نقطه کمتر کن


کمی به فکر غزل های ناتمامم باش

کم این قلم شده را شرمسار جوهر کن ...



تاريخ : یکشنبه ۱۳۹۲/۰۱/۱۱ | 17:40 | نویسنده : زهره |

ساده که میشوی

همه چیز خوب میشود

خودت

غمت

مشکلت

غصه ات

هوای شهرت

آدمهای اطرافت

حتی دشمنت

یک آدم ساده که باشی

برایت فرقی نمیکند که تجمل چیست

که قیمت ماشین انچنانی چند است

مهم نیست

منطقه مسکونیت کجاست

نیاوران ؟اروپا ؟قم ؟و یا هر کجای این عالم

رستوران چینی ها

گرانترین غذایش چیست

ساده که باشی

همیشه در جیبت شکلات پیدا میشود

همیشه لبخند بر لب داری

بر روی جدولهای کنار خیابان راه میروی

زیر باران ، دهانت را باز میکنی و قطره قطره مینوشی

آدم برفی که درست میکنی

شال گردنت را به او میبخشی

ساده که باشی

همین که بدانی نان سنتی ات  چند است

کفایت میکند

نیازی به غذای آنچنانی  نیست

آبگوشت هم خوب است 
ساده که باشی

آدمهای ساده بوی ناب آدم میدهند

 



تاريخ : جمعه ۱۳۹۲/۰۱/۰۹ | 0:4 | نویسنده : زهره |

باز کن پنجره ها را که نسیم
روز میلاد اقاقی ها را
جشن می گیرد،
و بهار،
روی هر شاخه، کنار هر برگ،
شمع روشن کرده است.
همه ی چلچله ها برگشتند،
و طراوت را فریاد زدند.
کوچه یکپارچه آواز شده است،
و درخت گیلاس،
هدیه ی جشن اقاقی ها را،
گل به دامن کرده است
باز کن پنجره ها را ای دوست!
هیچ یادت هست،
که زمین را عطشی وحشی سوخت؟
برگ ها پژمردند؟
تشنگی با جگر خاک چه کرد؟
هیچ یادت هست،
توی تاریکی شب های بلند،
سیلی سرما با خاک چه کرد؟
با سر و سینه ی گل های سپید،
نیمه شب، باد غضبناک چه کرد؟
هیچ یادت هست؟
حالیا معجزه ی باران را باور کن!
و سخاوت را در چشم چمن زار ببین!
و محبت را در روح نسیم،
که در این کوچه ی تنگ،
با همین دست تهی،
روز میلاد اقاقی ها
جشن می گیرد.
خاک، جان یافته است.
تو چرا سنگ شدی؟
تو چرا این همه دلتنگ شدی؟
باز کن پنجره ها را...
و بهاران را باور کن!
باز کن پنجره ها را...
و بهاران را باور کن!

 



تاريخ : پنجشنبه ۱۳۹۲/۰۱/۰۱ | 21:44 | نویسنده : زهره |

در نیمه های شب که ترنم زیبای باران مانع از ورود 

خواب بر بستر خویش است 

رازی هم چنان در گوش جان در پی یافتن است 

چه سری در باران بهاری ست که در زمزمه ایی که  بر گوش گل دارد

 بیدار شو 

زمان تو ست 

زمان شکفتنت و زمان بروز زیبایی ات 

و چه رازی در نغمه باران پاییزی که در زمزمه اش در گوش گل

بخواب که دوران سر بر گریبان بردنت رسیده 

چه رازی در یک باران در دو فصل 

به درخت گوید برگ هایت را تبدیل به طلا کن و انگاه بر زمین فرود آر 

و در بهار  

برگ هایت رااز قفا بیرون برآر

و ان است که انسان به تحیر در عظمت معبود میرسد 

الها شکر برای هر آن چه  زبان و قلم قاصر از بیان ان است 


موضوعات مرتبط: دست نوشته هایم

تاريخ : یکشنبه ۱۳۹۱/۱۲/۲۰ | 2:43 | نویسنده : زهره |

پر پرواز ندارم اما

 

دلی دارم و حسرت درناها

 

و به هنگامی که مرغان مهاجر در درياچه‌ی ماهتاب

 

پارو می‌کشند،

 

خوشا رها کردن و رفتن!

خواب ديگر

 

به مردابی ديگر

 

خوشا ماندابی ديگر

 

به ساحلی ديگر

 

به دريايی ديگر

 

خوشا پر کشيدن، خوشا رهايی

 

خوشا اگر نه رها زيستن، مردنی به رهايی

 

آه اين پرنده

 

در اين قفس تنگ

 

نمی‌خواند

 



تاريخ : چهارشنبه ۱۳۹۱/۱۲/۱۶ | 7:44 | نویسنده : زهره |


باران شبانه را دوست دارم

 

نيمه هاي شب

 

چراغ روشن پارك ها

 

و ماشيني كه دور مي شود

 

به سرعت زندگي.

 



تاريخ : سه شنبه ۱۳۹۱/۱۲/۱۵ | 9:52 | نویسنده : زهره |

 

 

در ابتدا خداوند را یک ناظر ، مانند یک رئیس یا یک قاضی میدانستم

 که دنبال شناسائی خطاهائی است که  انجام داده ام 

و بدین طریق خداوند میداند

، شایسته بهشت هستم و یا مستحق جهنم ...!

وقتی قدرت فهمم بیشتر شد ،

 به نظرم رسید که گویا زندگی تقریبا مانند

 دوچرخه سواری با یک دوچرخه دو نفره است 

و دریافتم که خدا در صندلی عقب در پا زدن  کمکم میکند...

نمیدانم چه زمانی بود که خدا پیشنهاد داد جایمان را عوض کنیم...

 از آن موقع زندگی ام بسیار فرق کرد ،

 زندگی ام با نیروی افزوده شده او خیلی بهتر شد ،

 وقتی کنترل زندگی دست من بود 

 راه را میدانستم و تقریبا برایم خسته کننده بود

 ولی تکراری و قابل پیش بینی و معمولا فاصله ها را از کوتاهترین مسیر میرفتم..

اما وقتی خدا هدایت زندگی مرا در دست گرفت ، او بلد بود...

از میانبرهای هیجان انگیز و از بالای کوهها و

 از میان صخره ها و با سرعت بسیار زیاد حرکت کند و  پیوسته میگفت:

 تو فقط پا بزن

 

 نگران و مضطرب بودم پرسیدم  مرا به کجا می بری ؟

او فقط خندید و جواب نداد و کم کم به او اطمینان کردم !

 

وقتی میگفتم : « میترسم » ،

 او به عقب بر میگشت و دستم را میگرفت و میفشرد و آرام میشدم ...

 

او مرا نزد مردم میبرد و آنها نیاز مرا به من هدیه میدادند

 و این سفر ما ،  ادامه داشت تا از آن مردم دور شدیم ...

 

خدا گفت : هدیه را به کسانی دیگر بده و آنها بار اضافی سفر زندگی است

 و وزنشان خیلی زیاد است ،

 بنابراین بار دیگر هدیهها را به مردمانی دیگر بخشیدم و فهمیدم

« دریافت هدیه ها بخاطر بخشیدن های قبلی من بوده است »

و با این وجود بار ما در سفر سبکتر است ...

 

 در ابتدا در کنترل زندگی ام به خدا اعتماد نکردم ،

 فکر میکردم او زندگی ام را متلاشی میکند ، اما او

اسرار دوچرخه سواری « زندگی » را به من نشان داد

خدا میدانست چگونه از راههای باریک مرا رد کند

 و از جاهای پر از سنگلاخ به جاهای تمیز ببرد

 و برای عبور از معبرهای ترسناک ، پرواز کند...

 

 و اکنون  یاد گرفتم که ساکت باشم و در عجیبترین جاها فقط پا بزنم

 ازدیدن مناظر و برخورد نسیم خنک به صورتم در کنار همراه دائمی خود

 « خدا » لذت میبرم و هر وقتی نمیتوانم از موانع بگذرم

او فقط لبخند میزند و میگوید :  پا بزن...

و شدم فقط یک رکاب زن



تاريخ : دوشنبه ۱۳۹۱/۱۲/۱۴ | 9:18 | نویسنده : زهره |


آن که مست آمد و دستی به دل ما زد و رفت

در این خانه ندانم به چه سودا زد و رفت!

 

خواست «تنهایی» ما را به رخ ما بکشد

تنه ای بر در این خانه ی تنها زد و رفت

 

دلِ تنگش سر گل چیدن از این باغ نداشت

قدمی چند به آهنگ تماشا زد و رفت

 

مرغ دریا خبر از یک شب توفانی داشت

گشت و فریاد کشان بال به دریا زد و رفت

 

چه هوایی به سرش بود که با دست تهی

پشتِ پا بر هوسِ دولت دنیا زد و رفت

 

بس که اوضاع جهان در هم و ناموزون دید

قلم نسخ برین خط چلیپا زد و رفت

 

دل خورشیدی اش از ظلمت ما گشت ملول

چون شفق بال به بام شب یلدا زد و رفت

 

هم نوای دل من بود به تنگام قفس

ناله ای در غم مرغان هم آوا زد و رفت


هوشنگ ابتهاج


موضوعات مرتبط: گرد آوری شده

تاريخ : جمعه ۱۳۹۱/۱۱/۲۷ | 21:23 | نویسنده : زهره |

پیش روی من حرکت نکن من پیروی نمیکنم 

پشت سر من هم حرکت نکن من رهبری نمیکنم 

تنها کنارم قدم بزن

 و

دوستم باش


موضوعات مرتبط: دست نوشته هایم
برچسب‌ها: حرکت

تاريخ : سه شنبه ۱۳۹۱/۱۱/۲۴ | 18:36 | نویسنده : زهره |


به دوستی نتوان تکیه این زمان کردن

به روی آب، نمی باید آشیان کردن

به هر چه می نگرم، بی ثبات و لرزان ست

تفاوتی نکند رو به این و آن کردن

چه جای شکوه ی دل، «همدمی» نمی بینم

در این دیار غریبم، چه می توان کردن؟

برای یافتن یار «یکدلی» بگذشت

تمام عمر عزیزم، به امتحان کردن

به جاه و مکنت خود، تکیه آن چنان سست است

که اعتماد، به یاران مهربان کردن

مخواه، آنچه دلت خواهد ای اسیر هوس

که سودها ببری، از چنین زیان کردن

به عاشقان نظری کن، به شکر نعمت حُسن

کرامتی است محبت به «ناتوان» کردن

دریغ و درد که احساس سینه سوزم را

نمی توانم از این خوبتر «بیان» کردن 

 

رحیم معینی کرمانشاهی

 


موضوعات مرتبط: گرد آوری شده

تاريخ : پنجشنبه ۱۳۹۱/۱۱/۱۲ | 13:41 | نویسنده : زهره |

عمق دلتنگی من همچو چاهیست که یوسف درونش محبوس  

عمق تنهایی من همچو تنهایی ایوبست که میان جمعی آشنا تنها  

عمق ناچاری من همچو ناچاری گرگی ست که محکوم به دریدن یوسف 

عمق غمی که در دل دارم از تعبیر خوابیست که سخت آشفته ام میدارد 

عصای صبر ایوب را به دست  و سال هاست که اشفته ی عشقم 



موضوعات مرتبط: دست نوشته هایم

تاريخ : چهارشنبه ۱۳۹۱/۱۱/۰۴ | 23:25 | نویسنده : زهره |


هنوز یک تکه ات جایی جا مانده است

 

گاهی ممکن است از جایی، از کسی، رد شویم

و تکه ای از ما به گوشه اش گیر کند و کنده شود.

وقتی کمی از آن  جایی جا ماند، کم می شویم!

بدون آنکه خودمان  بخواهیم قسمتی

از ما دیگر همراهمان نیست

و یک جایی بیدار ایستاده و از خاطرات مراقبت می کند

 

گاهی تکه ای از ما جا می ماند

لا به لای نگاه، پشت میز گوشه کافه ،

زیر یک درخت در انتهای باغ، توی یک کوچه،

یک آسانسور ، او جدا می شود و تکه ای  جا می ماند،

بدون آنکه خودمان جا بمانیم.

 

آنوقت یک روزی می رسد که خودمان را جمع می کنیم،

تکه تکه ها را سرهم می کنیم و می رویم

و جای دیگری پهن می شویم.

اما یک شب که حواسمان نیست،

صدایی می شنویم، چیزی می بینیم،

از جایی رد می شویم،

که یادمان می افتد هنوز یک تکه مان،

همان تکه ،

جایی ایستاده و از خاطرات مراقبت می کند…

هنوز یک تکهء لعنتی جایی جا مانده است.

 

 


موضوعات مرتبط: دست نوشته هایم

تاريخ : دوشنبه ۱۳۹۱/۱۰/۰۴ | 15:4 | نویسنده : زهره |

 

برفی سنگین نشست،

درختی زیبا شد

درختی شکست...

 

راستی این روزها که سپیدی برف ، سیاهی غم را از وجود پاک کرده

وقتی آدم برفی کلاه و شال گردن را میگذارد تا مبادا سردش شود،

وآن پرنده  گرسنه و بی آشیانه ،

دور از چشم در کنج درختی بی برگ در انتظار پایان روز برفی است  

شاید دیگر این روزها هیچ کس دلش نمی خواهد پرنده باشد 

آدم بودن بهتر است

 

پرنده تو دعا کن ما آدم باشیم

 


موضوعات مرتبط: دست نوشته هایم

تاريخ : یکشنبه ۱۳۹۱/۰۹/۲۶ | 16:18 | نویسنده : زهره |

پاره ای از خدا
لاک پشت پشتش‌ سنگين‌ بود و جاده‌هاي‌ دنيا طولاني.
مي‌دانست‌ كه‌ هميشه‌ جز اندكي‌ از بسيار را نخواهد رفت.
آهسته آهسته‌ مي‌خزيد، دشوار و كُند؛ و دورها هميشه‌ دور بود.
سنگ‌پشت‌ تقديرش‌ را دوست‌ نمي‌داشت‌ و آن‌ را چون‌ اجباري‌ بر دوش‌ مي‌كشيد.
پرنده‌اي‌ در آسمان‌ پر زد، سبك؛
و سنگ‌پشت‌ رو به‌ خدا كرد و گفت: اين‌ عدل‌ نيست، اين‌ عدل‌ نيست.
كاش‌ پُشتم‌ را اين‌ همه‌ سنگين‌ نمي‌كردي.

من‌ هيچ‌گاه‌ نمي‌رسم. هيچ‌گاه. و در لاك‌ سنگي‌ خود خزيد، به‌ نيت‌ نااميدي...
خدا سنگ‌پشت‌ را از روي‌ زمين‌ بلند كرد.
زمين‌ را نشانش‌ داد. كُره‌اي‌ كوچك‌ بود.
و گفت: نگاه‌ كن، ابتدا و انتها ندارد. هيچ كس‌ نمي‌رسد.
چون‌ رسيدني‌ در كار نيست. فقط‌ رفتن‌ است. حتي‌ اگر اندكي. و هر بار كه‌
مي‌روي، رسيده‌اي.
و باور كن‌ آنچه‌ بر دوش‌ توست، تنها لاكي‌ سنگي‌ نيست،
تو پاره‌اي‌ از هستي‌ را بر دوش‌ مي‌كشي؛ پاره‌اي‌ از مرا.
خدا سنگ‌پشت‌ را بر زمين‌ گذاشت.


ديگر نه‌ بارش‌ چندان‌ سنگين‌ بود و نه‌ راهها چندان‌ دور.
سنگ‌پشت‌ به‌ راه‌ افتاد و گفت:
 رفتن، حتي‌ اگر اندكي؛
و پاره‌اي‌ از او را با عشق‌ بر دوش‌ كشيد...



تاريخ : سه شنبه ۱۳۹۱/۰۹/۲۱ | 15:40 | نویسنده : زهره |


دوستی نه در ازدحام روز گم می شود نه در سکوت شب ،

اگر گم شد

 هرچه هست دوستی نیست ....



 



تاريخ : دوشنبه ۱۳۹۱/۰۸/۲۲ | 18:58 | نویسنده : زهره |
.: Weblog Themes By VatanSkin :.